اینجا زمین است،نیمکره شمالی،35 درجه شمالی ، 51 درجه شرقی ، نونم ، وسط این دنیای بزرگ فقط یه فضای یه متر در یه متر اشغال کردم ،شایدم کمتر ،اونقدر کوچیک هستم که به چشم نیام .
اما دلم به اندازه همه این دنیای بزرگ گرفته ، کم آوردم ،اونقدر کم آوردم که بیام سراغ یه دیوار مجازی که هیچکس بهش سرنمی زنه ، مغزم باد کرده ،از بس به این فکر کردم که چی خوبه ؟ چی بده؟ دلم بی وزنی می خواد ،احساس سبکی ، دلم می خواد بین زمین و آسمون معلق بشم ،دلم می خواست یه ادم بی شعور بودم ، یه آدمی که نمی فهمه چی درسته ، چی غلط ، یکی که نگران نیست عاقبت حرفش ، رفتارش ، کردارش چیه ...
چند روزیه همه اطرافمو گشتم بلکه کسی پیدا بشه که بتونم باهاش حرف بزنم ، یکی که فقط یکم درک کنه چمه. نبود... نیست.... دوستام ، خواهرام، همکارام ،هیچ موجودی نیست...
دلم یه ادم کور و کر و لال می خواد که فقط دستاشو بگیرم و حرف بزنم و اون نتونه عکس العمل نشون بده ، نتونه منت بذاره ،نتونه کلاس بذاره ، نتونه سرزنش کنه ،نتونه ترحم کنه ،نتونه حرف الکیه دلخوشکنک بزنه ،یکی که تهش از اینکه براش حرف زدم احساس حقارت نکنم ،احساس نکنم عزت نفسم پایین اومده ، یکی که فقط گاهی دستامو محکم تو دستاش فشار بده.نیست...پیدا نمیشه...
دلم می خواد راه بیفتم تو خیابون و از احساسم بگم ، به یکی بگم ببین خیلی برام عزیزی ، خیلی دوستت دارم ، به یکی بگم حالم از این دو رو بودنت بهم می خوره ، به یکی بگم دیدن چهره ات بهم ارامش میده ،به یکی بگم دروغگوی پست فطرت ، به یکی بگم ببخشیدا ولی خیلی بی دلیل ازت متنفرم ....کاش می شد...
کم آوردم ، روزای بدیه ،از دم دارم برای همه مایه میذارم ، هر چی انرژی می ذارم بر نمیگرده ،آدما چشمشون بسته است ،محبت بی اندازه برای همه اونایی که می شناسم و نمی شناسم ، انسان و غیر انسان...خیلی وقته تصمیم گرفتم احدی را ناراحت نکنم :) دنیا ارزششو نداره .ولی دلم لک زده برای اینکه یه نفر پیدا بشه که سعی کنه منو خوشحال کنه...
کاش خوده خدا چند ثانیه میومد روی زمین و چند لحظه محکم بغلم میکرد و می گفت من هستم بی خیال این آدمای فراموش کار بی محبت که قبل از اینکه کاری بکنن ،حساب کتاب می کنن ببینن چقدر به نفعشونه...
خسته شدم از همشون...
تو بهترین شرایط بعضی هاشون دچار عذاب وجدان میشن ، وقتی بهشون محبت می کنی،فکر می کنن خب زشته ، خوبه منم جبران کنم ، بعد شروع می کنن خیلی مصنوعی که عمرا به دلت نمی شینه ، بهت محبت می کنن تا از شر عذاب وجدانشون راحت بشن و اون موقع است که بدترین حس های دنیا سراغت میاد..
دنیای عجیبیه ،همه چیز یه بهایی داره ، همه چیز ، همه چیز ، دارم به این نتیجه می رسم که اگه کسی کاری برات می کنه ، مطمئنا برای اینکه تو هم جبران کنی و این وقتی حاد میشه که ادما برای خرج کردن احساسشون خط کش دست بگیرن...
خدایا من خیلی وقته که دارم سعی می کنم از احدی توقع هیچ چیز نداشته باشم و تو می دونی که من در ازای انرژی که برای بقیه میذارم ،انتظار جبران ندارم ولی خسته ام و دلم گرفته .
اما از تو بی نهایت توقع دارم ...لطفا به دلم ارامش هدیه کن و حس و حال منو از خلقت جدا کن تا با بی مهری هاشون دلم نگیره...
برچسب:
نویسنده: زهرا حسینپور