
چقدر این دنیا بی وفاست... نگران صدیق ام ، دلتنگ روزهای بچگیمون ،چقدر بهمون خوش میگذشت ،بی دغدغه و همدل... الان اما مریضه یه مریضی سخت و نمیذاره بهش نزدیک بشم دلم می خواد خوب بشه و اونوقت دیگه هیچوقت ازش دور نمیشم ، روزای بچگیمونو تکرار میکنم، یه عالمه درد دل دارم که میخوام مثل بچگیم تنها همرازم صدیق باشه و اول حرفام بهش بگم جز رازمون و مطمین باشم به هیچ کس نمیگه... دلتنگشم...خداجونم کمک کن حالش خوب بشه...
ادامه مطلب
می دونستم از این سوغاتی خوشحال نخواهی شد ، حتی می دونستم پیش خودت از اینکه من پولم که کم هم نبود برای خرید این صدف دادم بهم می خندی...ولی موقع خریدش خودخواهی کردم، موقع خریدش فقط به یه چیز فک میکرد....
ادامه مطلب
قرار بود بریم قیمت بگیریم... پیچ چهارراه را که رد کردم ،تو تاریکی خیابون بابایی گلی را دیدم... مثل همیشه آروم و متین . بهم لبخند زد و گفت خریدمش فقط بریم رنگشو بپسند... توصیف حال اون لحظه من کار سختیه ، سورپرایز شده بودم و بیشتر از اون متعجب از اینکه چطور به من اعتماد کرده؟ دلم می خواست می تونستم بغلش کنم و هزاران بار ببوسمش و ازش تشکر کنم ولی... توی اون روزا اون از هرکسی به من نزدیک تر بود،توی رگهای من جاری بود ولی من حق گرفتن دستهاشو نداشتم....و این روزا هزاران بار به خاطر اینکه یه روزی به جای خون ، اون مایه حیات من بود به درگاه خدا توبه کردم رسم عجیبیه ، خود...
ادامه مطلب
امروز روح خسته من جان دوباره گرفت... تو امدی ، ای کاش می دانستم درمان این درد بزرگ تویی ... بعد از 5ماه 4 روز... مثل یه خواب قشنگ بود که امد و رفت ... نفس کشیدم ثانیه ثانیه اش را باغ رضوان-باغ ستاره-کوچه باغ-جم نشین-تمام...تمام شد تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی... ممنونم بهترین... 13/7/95 ......................................................................................................................................... تو عاشقانه ترین رود سرزمین منی که هیچ وقت به دریای من نمیریزی...!...
ادامه مطلب
امشب ماه کامله الان درست ابتدای خیابان کارگریم ، ساعت حدود 7 شبه ... بابایی نگه داشته و هر دو به ماه خیره شدیم شب هایی که ماه کامله اون عجیب تر به نظر میاد امشب تا صبح اهنگ دیوونه گوش دادیم اون اهنگ واقعا عجیب و مرموزه.... ..................................................................................................................................... این حس ها را الان با گوشت و پوستم احساس میکنم 6/7/94...
ادامه مطلب
پائیز اومد -بهترین پاییز عمرم... روزه عرفه است ... یادمه با مریم رفتیم دعا عرفه گلستان شهدا ... بابایی گلی اومد ، گفت می خواد منو ببینه ... امروز از یه راز بزرگ با بابایی حرف زدم بهش گفتم دارم بهتون وابسته میشم ولی دروغ گفتم داشتم برای همیشه بهش دلبسته میشدم بابایی گلی گفت می دونسته که این اتفاق می افته... ای کاش .... 2/7/94 ............................................................................................................................ می نویسم تا تاریخ از پلک تو افتادن ... ...
ادامه مطلب
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی فریدون مشیری ...
ادامه مطلب
امروز روز تولد بابایی گلیه بابایی جونم ،عزیزم ، عشقم ، نازنین ،تولدت هزاران بار مبارک... دلم می خواست می تونستم با شکوهترین جشن تولدو برات بگیرم ولی حیف... البته به باشکوهی جشنی که تو برام گرفتی که هرگز نمی شد دوستت دارم ارزو دارم همه ارزوهات برآورده بشه...
ادامه مطلب
به تو می اندیشم ! ای سراپا همه خوبی تک وتنها به تو می اندیشم همه وقت همه جــا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنــها تو بدان تو بیـــــــــا تو بمان با من تنها تو بمان ! جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب ! من فدای تو ٬ به جای همه گل ها تو بخند ! تو بمان با من ٬ تنها تو بمان !در دل ساغر هستی تو بجوش ! من ٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقی است آخرین جرعه این جــام تهی را تو بنوش !...
ادامه مطلب
اینجا زمین است،نیمکره شمالی،35 درجه شمالی ، 51 درجه شرقی ، نونم ، وسط این دنیای بزرگ فقط یه فضای یه متر در یه متر اشغال کردم ،شایدم کمتر ،اونقدر کوچیک هستم که به چشم نیام . اما دلم به اندازه همه این دنیای بزرگ گرفته ، کم آوردم ،اونقدر کم آوردم که بیام سراغ یه دیوار مجازی که هیچکس بهش سرنمی زنه ، مغزم باد کرده ،از بس به این فکر کردم که چی خوبه ؟ چی بده؟ دلم بی وزنی می خواد ،احساس سبکی ، دلم می خواد بین زمین و آسمون معلق بشم ،دلم می خواست یه ادم بی شعور بودم ، یه آدمی که نمی فهمه چی درسته ، چی غلط ، یکی که نگران نیست عاقبت حرفش ، رفتارش ، کردارش چیه ... چند روزیه...
ادامه مطلب