
قرار بود بریم قیمت بگیریم... پیچ چهارراه را که رد کردم ،تو تاریکی خیابون بابایی گلی را دیدم... مثل همیشه آروم و متین . بهم لبخند زد و گفت خریدمش فقط بریم رنگشو بپسند... توصیف حال اون لحظه من کار سختیه ، سورپرایز شده بودم و بیشتر از اون متعجب از اینکه چطور به من اعتماد کرده؟ دلم می خواست می تونستم بغلش کنم و هزاران بار ببوسمش و ازش تشکر کنم ولی... توی اون روزا اون از هرکسی به من نزدیک تر بود،توی رگهای من جاری بود ولی من حق گرفتن دستهاشو نداشتم....و این روزا هزاران بار به خاطر اینکه یه روزی به جای خون ، اون مایه حیات من بود به درگاه خدا توبه کردم رسم عجیبیه ، خود...
ادامه مطلب
امروز روح خسته من جان دوباره گرفت... تو امدی ، ای کاش می دانستم درمان این درد بزرگ تویی ... بعد از 5ماه 4 روز... مثل یه خواب قشنگ بود که امد و رفت ... نفس کشیدم ثانیه ثانیه اش را باغ رضوان-باغ ستاره-کوچه باغ-جم نشین-تمام...تمام شد تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی... ممنونم بهترین... 13/7/95 ......................................................................................................................................... تو عاشقانه ترین رود سرزمین منی که هیچ وقت به دریای من نمیریزی...!...
ادامه مطلب
پائیز اومد -بهترین پاییز عمرم... روزه عرفه است ... یادمه با مریم رفتیم دعا عرفه گلستان شهدا ... بابایی گلی اومد ، گفت می خواد منو ببینه ... امروز از یه راز بزرگ با بابایی حرف زدم بهش گفتم دارم بهتون وابسته میشم ولی دروغ گفتم داشتم برای همیشه بهش دلبسته میشدم بابایی گلی گفت می دونسته که این اتفاق می افته... ای کاش .... 2/7/94 ............................................................................................................................ می نویسم تا تاریخ از پلک تو افتادن ... ...
ادامه مطلب
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی فریدون مشیری ...
ادامه مطلب